مرتضى راوندى

372

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مذهبى اعتنا كند ، داد از داور را گواه مىگيرد و دختر را به برادرش مىدهد و مهر موبد را نيز در پاى عقدنامه لازم نمىشمرد و سرانجام همين « شهرو » در مقابل مال و خواستهء فراوانى كه موبد به دو مىدهد ، دختر عقدكردهء خود را به موبد يعنى به قاتل پدر مىسپارد و برادر جوانش را ناكام و محروم مىكند . . . در سراسر منظومه ، دروغ ، ريا ، فريب ، بىوفايى ، پيمان‌شكنى ، جايى ممتاز دارد ؛ عشرت‌طلبى و كامجويى و بىبند و بارى شاهزادگان و فرمانروايان اين دوران ، با توصيفى كه « پلوتارك » از « سورنا » كرده است بىتناسب نيست ، چه او « هرزمان كه تنها و محرمانه سفر مىكرد ، هزار شتر زيربار داشت و دويست ارابه ، زنان و كنيزان او را مىبردند . . . در دنباله ، زنان بىبندوبار . . . با قاشقك و عود در ارابه‌ها بودند . . . » « استاكلبرك » مانند مينورسكى ، و دكتر محجوب ، پژوهنده ايرانى ، اين داستان را مربوط به قبل از اسلام مىداند و مىگويد : « عقايد پارسى زردشتى ، مانند : ازدواج خواهر و برادر و تأثير ستارگان در سرنوشت انسان ، در منظومه فراوان است . نامهاى فارسى و عربى ستارگان به تناوب ذكر مىشود ؛ عقايد زردشتى جاى جاى در منظومه به چشم مىخورد ، مانند : « خون گشادن از ويس و ناپاك شدن او در شب زفاف و محروم ماندن « ويرو » از وى » و جز اينها ، قراينى است كه ارتباط داستان را به عهد اشكانيان مىرساند . مسلما فخر الدين اسعد را ، غير از ويس و رامين ، اشعار ديگرى بوده است ؛ و عوفى قطعه‌اى را از آن آثار ، در بدگويى از ثقة الملك يافته و آن قطعهء سراپا فحش و ناسزا اين است : بسيار شعر گفتم و خواندم به روزگار * يك ، يك به جهد بر ثقة الملك شهريار شاخىتر ، از اميد بِكِشتَم به خدمتش * آن شاخ ، خُشك گشت و نياورد هيچ بار دعوى شعر كرد و ندانست شاعرى * و آنگاه كرد نيز به نادانى افتخار زو گاوتر نديدم و نشنيدم آدمى * در دولتش عجب غلطى كرد روزگار اميد من دريغ بدان خام قلتبان * اشعار من دريغ بدان روسپى تبار » « 1 » نجم الدين راوندى نجم الدين ابو بكر محمد بن على بن سليمان راوندى ، مولف كتاب راحة الصدور ، بين سالهاى 550 و 555 در قصبهء راوند كاشان به دنيا آمده است ؛ با آنكه در دوران جوانى با فقر و مسكنت دست به گريبان بود ، از كسب علم ، و هنرآموزى غفلت نمىكرد . نزد خال ( خالو - دايى ) خود تاج الدين كه يكى از

--> ( 1 ) . از لباب الالباب ، چاپ نفيسى ص 418